باران پشت شیشه است...
همه نوشته های این وبلاگ از خودمه. لطفاً بدون ذکر نام من از این نوشته ها استفاده نکنین.
سلام... به همه دوستان سلام... به همه دشمنان هم سلام... به گرگ های دوست نما... لعنت... .............. می بخشید که بعد از مدتها حرفم رو اینجوری شروع کردم. امیدوارم توی این مدتی که من تو مرخصی فکری به سر می بردم استفاده کافی رو از نبود من برده باشین. بعد از تقریباً ۶ ماه نتونستم طاقت بیارم و کاغذای زبون بسته رو خط خطی کردم. البته به وقتش خط خطی های جدیدم رو هم می ذارم. من تو پرونده ی نسبتاً بزرگم فقط ۲ کار غیر عاشقانه دارم. یا کاری که اشاره به عشق لیلی و مجنونی نداره. این کار قدیمی یکی از اوناست. .............................................. میگویمت ای همقفس تنها کجا پر میزنی؟ گورت برای چه هدف گویا و محکم میکنی؟ از بیرق خونین تو فریاد «کو در؟» میرسد اما فراموشت شده او در نخستین میدرد با این همه فریاد تو پر رهرو و پر هیبت است پرواز آزادی بسی با ارزشو پر قیمت است پایان شب هم میرسد، خورشید روشن میدمد یا من بخوان تا که صدا پرده ز شبها بردرد وقتی نگاهت میکنم، گویا شهامت میخرم با هر دو بال خسته ام در فکر فردا میپرم پس همقفس با من بیا فریاد آزادی زنیم از هیبت فریادمان پایه ز ناحق برکنیم باشد که فردا بردمد آزادی ما از قفس پر میزنم پر میزنم تا میکشد قلبم نفس آبان ماه ۸۶
| Design By : Night Skin |


