باران پشت شیشه است...
همه نوشته های این وبلاگ از خودمه. لطفاً بدون ذکر نام من از این نوشته ها استفاده نکنین.
حالت خوب نیست مگر نه؟ حال من هم تعریفی ندارد. البته چشمان آفتابی ات هم مسئله ای دیگر است که نمی دانم این وسط چه کاره اند. دیشب خوابی دیدم، دلواپست شدم. شب بود یا اینکه هوا ابری بود، نمی دانم ولی سایه های بی گناه، زیادی فعالیت می کردند.همه جا سر گرم بودند، داشتند چراغانی می کردند. از پشت پنجره نمی دانستم سایه ها را تماشا کنم یا چراغانی شدن کوچه را. آخر تصمیم گرفتم چراغها را نگاه کنم. هنوز پلکی نزده بودم که سایه ای داد زد: روشن کنید... آمد... . به هم ریختم، چراغ ها خاموش شدند. که می آید مگر؟ یک پلک زدم خبری نشد. پلک دیگری، خبری نشد. خواستم بروم داستانی دیگر بنویسم که آنکه منتظرش بودند آمد. نور زیادی داشت. چشمانم به قدر کافی پرآب بود ولی نمی دانم چه شد طغیان کرد. تو بودی... تو. آرام آرام می آمدی، به کجا؟ نمی دانم. به سمت من می آمدی. نزدیک شدی... نزدیک... نزدیکتر. ــ : کات! بیدار شدم. نفسهایم از نوبت در آمده بودند. چشمانم خیس بود. به پنجره نگاه کردم، تو بودی. همه چیز زیر سر آن رعد بود. لامروت کات داد. آنجا آفتابی بودی ولی حال بارانی شدی پشت این شیشه. نگرانم، نگران تو. حالت خوب است؟ داستانم تمام شد و هنوز... باران پشت شیشه است ======================================= فروردین ۸۷
| Design By : Night Skin |


