تبليغاتX
باران پشت شیشه است...


باران پشت شیشه است...

همه نوشته های این وبلاگ از خودمه. لطفاً بدون ذکر نام من از این نوشته ها استفاده نکنین.

نزدیک می­شوم... نزدیک­تر... اما تو را نمی­بینم.

دور می­شوی... دورتر... و می­روی، فقط می­روی.

زرد می­شوم... می­ریزم... سرد می­شوم.

و دریای سرخ چشمهایم ناجوانمردانه به ساحل گونه هایم می­کوبد... می­کوبد...­ می­کوبد.

و اکنون که خشکیده­ست، قرنها از آمدنت می­گذرد و به رفتنت رخت عزا پوشیده­ام.

و آسمان سوگ رفتنت را از جاده به ارث می­گیرد و رنگ می­بازد.

راه مرا می­خواند... و چه تاریک.

باید رفت... آیا فردایی هست...؟

آیا باز بهار به سینه بوران گرفته­ات سر خواهد زد؟

آیا فردا تو هستی...؟ من هستم...؟ آسمان برای ستاره­ها آغوش می­گشاید...؟

اگر مرا دیدی و شناختی، آیا سوی چشمهایم را برای یک بار هم که شده برمی­گردانی تا ببینمت...؟

آیا... فقط آیا... آیا فردایی هست...؟

22/5/88

نوشته شده در 88/07/16ساعت 11 توسط سعید فروتن| |


Design By : Night Skin