باران پشت شیشه است...
همه نوشته های این وبلاگ از خودمه. لطفاً بدون ذکر نام من از این نوشته ها استفاده نکنین.
نزدیک میشوم... نزدیکتر... اما تو را نمیبینم. دور میشوی... دورتر... و میروی، فقط میروی. زرد میشوم... میریزم... سرد میشوم. و دریای سرخ چشمهایم ناجوانمردانه به ساحل گونه هایم میکوبد... میکوبد... میکوبد. و اکنون که خشکیدهست، قرنها از آمدنت میگذرد و به رفتنت رخت عزا پوشیدهام. و آسمان سوگ رفتنت را از جاده به ارث میگیرد و رنگ میبازد. راه مرا میخواند... و چه تاریک. باید رفت... آیا فردایی هست...؟ آیا باز بهار به سینه بوران گرفتهات سر خواهد زد؟ آیا فردا تو هستی...؟ من هستم...؟ آسمان برای ستارهها آغوش میگشاید...؟ اگر مرا دیدی و شناختی، آیا سوی چشمهایم را برای یک بار هم که شده برمیگردانی تا ببینمت...؟ آیا... فقط آیا... آیا فردایی هست...؟ 22/5/88
| Design By : Night Skin |


