تبليغاتX
باران پشت شیشه است...


باران پشت شیشه است...

همه نوشته های این وبلاگ از خودمه. لطفاً بدون ذکر نام من از این نوشته ها استفاده نکنین.

از کنج دلم زود پریدی، رفتی

از چشم ترم عشق نچیدی، رفتی

در خلوت خود با تو سخن می گویم

گفتی: «نمیرم»، دروغگو... دیدی رفتی

نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط سعید فروتن| |

به دلم پای نهاده ست غمی ای که کجایی

تو کجایی که دلم بس نگرانست نیایی

به نماز است دو چشمم و تو چون قبله عشقی

به قنوتت همه مشغول و لبت گر نگشایی

به رکوعت نرود چشم و دلم قبله عاشق

که اسیر است و به دنبال رخت تا بنمایی

به دلم هر که نظر کرد نفهمید غمت را

چه کنم با غم عشقت که دلم را تو شفایی

به دلم گرچه وفا هست سرابی و دروغی

بنشینم به امیدی که تو را هست وفایی

و گر از روی جفایت تو شکستی دل من را

بنشینم به امیدی که به دل هست خدایی

نوشته شده در 87/02/15ساعت 13 توسط سعید فروتن| |

با ناز تو انگار که شیدا شده ام

مجنونم و دیوانه لیلا شده ام

انگار خدا خواست که دارا بشوم

دیوانه ترین عاشق سارا شده ام

من فکر نبودم که اسیرت بشوم

اما چه کنم؟ حال که گویا شده ام

پاییز دلم با تو بهار است، نگو

من عاشقم و غرقه رؤیا شده ام

انگار دلم پیش دلت مانده ولی

رفتی به کجا؟ آه که تنها شده ام

پیداست از آن وقت که رفتی به خدا

من بی کس و بی ارزش و معنا شده ام

=======================================

فروردین ۸۷

نوشته شده در 87/02/07ساعت 13 توسط سعید فروتن| |

به سبک امروزی ها، سلام

حالت خوب نیست مگر نه؟ حال من هم تعریفی ندارد. البته چشمان آفتابی ات هم مسئله ای دیگر است که نمی دانم این وسط چه کاره اند. دیشب خوابی دیدم، دلواپست شدم.

شب بود یا اینکه هوا ابری بود، نمی دانم ولی سایه های بی گناه، زیادی فعالیت می کردند.همه جا سر گرم بودند، داشتند چراغانی می کردند. از پشت پنجره نمی دانستم سایه ها را تماشا کنم یا چراغانی شدن کوچه را. آخر تصمیم گرفتم چراغها را نگاه کنم. هنوز پلکی نزده بودم که سایه ای داد زد: روشن کنید... آمد... .

به هم ریختم، چراغ ها خاموش شدند. که می آید مگر؟ یک پلک زدم خبری نشد. پلک دیگری، خبری نشد. خواستم بروم داستانی دیگر بنویسم که آنکه منتظرش بودند آمد.

نور زیادی داشت. چشمانم به قدر کافی پرآب بود ولی نمی دانم چه شد طغیان کرد. تو بودی... تو. آرام آرام می آمدی، به کجا؟ نمی دانم.

به سمت من می آمدی. نزدیک شدی... نزدیک... نزدیکتر.

ــ : کات!

بیدار شدم. نفسهایم از نوبت در آمده بودند. چشمانم خیس بود. به پنجره نگاه کردم، تو بودی. همه چیز زیر سر آن رعد بود. لامروت کات داد.

آنجا آفتابی بودی ولی حال بارانی شدی پشت این شیشه. نگرانم، نگران تو. حالت خوب است؟

داستانم تمام شد و هنوز...

باران پشت شیشه است

=======================================

فروردین ۸۷

نوشته شده در 87/02/04ساعت 16 توسط سعید فروتن| |


Design By : Night Skin