باران پشت شیشه است...
همه نوشته های این وبلاگ از خودمه. لطفاً بدون ذکر نام من از این نوشته ها استفاده نکنین.
نزدیک میشوم... نزدیکتر... اما تو را نمیبینم. دور میشوی... دورتر... و میروی، فقط میروی. زرد میشوم... میریزم... سرد میشوم. و دریای سرخ چشمهایم ناجوانمردانه به ساحل گونه هایم میکوبد... میکوبد... میکوبد. و اکنون که خشکیدهست، قرنها از آمدنت میگذرد و به رفتنت رخت عزا پوشیدهام. و آسمان سوگ رفتنت را از جاده به ارث میگیرد و رنگ میبازد. راه مرا میخواند... و چه تاریک. باید رفت... آیا فردایی هست...؟ آیا باز بهار به سینه بوران گرفتهات سر خواهد زد؟ آیا فردا تو هستی...؟ من هستم...؟ آسمان برای ستارهها آغوش میگشاید...؟ اگر مرا دیدی و شناختی، آیا سوی چشمهایم را برای یک بار هم که شده برمیگردانی تا ببینمت...؟ آیا... فقط آیا... آیا فردایی هست...؟ 22/5/88 از اینکه نمی تونم بهتون سر بزنم عذر می خوام. یه مدتی هست که دائم این ور و اون ورم و نمی تونم به تارنمام سر بزنم. سعی می کنم نامه هاتون رو بی جواب نذارم. اگرچه زیادن کسایی که نامه های بقیه رو بی جواب می ذارن! تا دیداری دوباره ... بدرود منم گمنام این دنیا که از بودن پریشانم منم دلداده ی تنها که از عشقم پشیمانم منم اینجا و تو آنجا و من اینجا بسی تنها منم آن لاله پرپر که از دلها گریزانم منم غمگین ز تنهایی و خونینم ز غمخواری خدا با من چه میسازی که از بودن پشیمانم من از بودن پشیمانم و در رفتن نمیمانم نمیدانم که میمانم ولی دانم که ویرانم منم ویران ز طوفان پری رویی که زود آمد فقط آمد که تنها مانم و تنها بسوزانم خدا یارت... و تو رفتی و من تنهاتر از تنها خدا تنها تو بردارم و از ماندن نرنجانم مردادماه ۸۶ می زنم "من می روم بر چوبه ی دار" با تو روزی شعر زیبا می سرودم شعر باران، شعر فردا... شعر بیدار با تو ای زیبای زیبا، موج دریا، کم نمی گفتم غزل از عشق سرشار خاطراتم را چرا من می زنم نقش؟! خاطراتی ماندنی اما چه بی بار می نویسم دفتری با عطر محبوب با قلم های سراپا اشک غمبار دفتری رنگین کمانی، دفتر عشق از تو، از من، یانه، از ما... بهر دیدار رفتنت شد قصه ی من، غصه ی من این وسط تنها دلم شد از تو بیمار * این وسط تنها نرفتی زندگی رفت از دلم یارا، خدا و بندگی رفت از دلم واحسرتا، لبخند هم رفت آن حنایی سیرت دلبند هم رفت در دلم اما تو ماندی تا ابد باز می کشم بار غمت را ماه طناز عشق من، این رفتنت با من چه کرده ست از زبانم قافیه رفت... وزن رفت... شعر رفت! س.فروتن ۳۱/۱/۸۸ و زندگی... همانکه بی تو میگذرد سخت، چون نسیمی سرد، و آرام... از تو میگویم از تو... زندگی که خنده را جرمی پنداری گریه را نعمت و آه... که آه را موجی از جنون زندگی! آی! هرزهی لاابالی از تو مینویسم از تو... که برو... برو... برو و بمیر فروردین ماه 87 برای لحظه ای تو را نگاه کردهام تو رحم کن، تو رحم کن گناه کردهام جنون گرفتهام، به یاد دارم آن شبی که بی تو، بی خودم نگاه ماه کردهام تو با تمام خنده هات، آه... میزنی نمک به زخم من که خود تباه کردهام دلم تباه میشود در آرزو ولی بدان که رسم عاشقی براه کردهام تو از تمام زندگی خیال من شدی ز بی کسی حدیث رنج و آه کردهام غمم تویی که عاشقت همیشه بودهام ولی خدا گواه اشتباه کردهام فروردین ماه 87 از وسط سطر شروع می کنم.... ... خداحافظ... چرا ای قلب خسته مرا اینگونه تنها می گذاری خداحافظ، خدا پشت و پناهت چرا رفتی و من را می گذاری چنین وامانده از دنیا و تنها چرا بر قلب من پا می گذاری؟ من از عشقت سراسر سرخ بودم مرا در شور دریا می گذاری مرا تنها و دور از خود تو آیا میان سیل غم جا می گذاری؟ چرا لایق نمی دانی عزیزم قدم بر دیده ی ما می گذاری؟ ... دلم خسته، فقط می خواهد آخر بگوید: عشق من، دوستت دارم! ۵/۱۱/۸۷ سلام... به همه دوستان سلام... به همه دشمنان هم سلام... به گرگ های دوست نما... لعنت... .............. می بخشید که بعد از مدتها حرفم رو اینجوری شروع کردم. امیدوارم توی این مدتی که من تو مرخصی فکری به سر می بردم استفاده کافی رو از نبود من برده باشین. بعد از تقریباً ۶ ماه نتونستم طاقت بیارم و کاغذای زبون بسته رو خط خطی کردم. البته به وقتش خط خطی های جدیدم رو هم می ذارم. من تو پرونده ی نسبتاً بزرگم فقط ۲ کار غیر عاشقانه دارم. یا کاری که اشاره به عشق لیلی و مجنونی نداره. این کار قدیمی یکی از اوناست. .............................................. میگویمت ای همقفس تنها کجا پر میزنی؟ گورت برای چه هدف گویا و محکم میکنی؟ از بیرق خونین تو فریاد «کو در؟» میرسد اما فراموشت شده او در نخستین میدرد با این همه فریاد تو پر رهرو و پر هیبت است پرواز آزادی بسی با ارزشو پر قیمت است پایان شب هم میرسد، خورشید روشن میدمد یا من بخوان تا که صدا پرده ز شبها بردرد وقتی نگاهت میکنم، گویا شهامت میخرم با هر دو بال خسته ام در فکر فردا میپرم پس همقفس با من بیا فریاد آزادی زنیم از هیبت فریادمان پایه ز ناحق برکنیم باشد که فردا بردمد آزادی ما از قفس پر میزنم پر میزنم تا میکشد قلبم نفس آبان ماه ۸۶ غزلم را باد برد و مرا از یاد برد به خدا سخت است عشق، دل من را باد برد دل من با باد رفت، غزلش را خواند، رفت به کجا میرفت باد که دلم را شاد برد دل من بیتاب بود، زغمی پرسوز رفت و چه سوزی داشت باد... پی آن فرهاد برد دل من را برد باد، به خدا آن باد برد و دلم دزدید باد، ز دلم فریاد برد غزلم در باد بود، دل من بیتاب رفت دل من را شاد برد، غزلم ناشاد برد دل من بس شاد بود، وطنش در باد بود غزلم ناشاد بود که مرا از یاد برد اسفند ۸۶ اینجا دریا آبی نیست قرمز زتنهایی ست سیاه ز داغ اینجا هیجان خوابیده ست اینجا آب راکد مانده اینجا... دریا تاریک میمیرد ... ماهی میدانست ماهی رفته ست دریا تنهاست اینجا دریاست خاموش مرده ست فروردین ماه 87 از اینکه بعد از یه مدتی برگشتم و آرامشتون رو به هم زدم عذر می خوام. البته خوشحال باشید. چون تو تمام این مدت هیچ کار جدیدی نداشتم و فکر نکنم به این زودی ها برم سراغ شعر یا جملات به ظاهر عاشقانه! و از اینکه باعث رنجیدن بعضی از دوستان شدم نهایت عذرخواهی رو می کنم و از اونا می خوام که منو ببخشن. این چند سالی که قلمم دست دلم بود خیلی کارها کرد که نباید می کرد. از طرف اونم عذرخواهی می کنم. بالاخره بچه ست نمی دونه چی خوبه چی بد. امروز بعد از گذشت ۸ سال قلمم جوهر تموم کرد و خیلی هم خوب شد. دیر به این نتیجه رسیدم ولی حالا که رسیدم بذارین اینو بگم که یه شاعر نباید با قلمی بنویسه که جوهرش تموم بشه. از تمام عزیزانی که منو تو این چند سال تشویق کردن هم عذرخواهی می کنم. از آقایان روزبهانی، فروزنده، طهماسبی، پورقیومی، علیزاده و دوستی که هفته پیش از دستش دادیم، آقای مقصودی و دیگر دوستان و خانمهای انجمن ادبی آخر هفته. امیدوارم که زبانم تغییر کنه. به امید اینکه جوهر قلم هیچ شاعری تموم نشه. تا دیداری دوباره در جایگاهی بهتر، خدانگهدار همگی. باور نمی کنم نیستی، چون هستی، کنار دلم. شاید هم دلم پیش توست که نیستی. هنوز باور نمی کنم شانه خالی کردی. شکیبا آمدی، ماندی، چرا رفتی؟ غزل غزل توست که نیستی. کجا رفتی؟ صدای پای آب سهراب در قاب صدای تو زیباتر است. و اکنون که رفتی باید فقط روی دیوار اتاق کوچک و نمناک خاطراتم آنرا ببینم. ۴/۴/۸۷ یادش جاوید هر وقت که این اشک بیفتد بروم اینقدر نگو بمان و هی شعر بخوان من اول هفته ام، نباید بروم؟ تقدیم به انجمن شعر «بچه های آخر هفته» یک شاخه رز سیاه تقدیم تو باد رفتی تو و افسوس ندیدی که چکید این اشک که بی گناه... تقدیم تو باد ۲۱/۳/۸۷ هیس، دارم شعر می نویسم. ساکت! مگر صدایم را نمی شنوی، دارم شعر می نویسم. اینقدر نخند... ذره ذره کلماتم را چون موج به ساحل می ریختم و تو... با پای برهنه بر دفترم راه می رفتی، می دویدی و دفترم را خط خطی می کردی. اصلاً حواسم به طرح جالب قدمهای تو نبود. از یک طرف این مداد مواج و از طرف دیگر شیطنت های تو؛ خیلی شلوغ بود. خلاصه سرت را درد نیاورم، این شنها شعری بودند موزون که تو به این روز درآوردیشان. و حال هم خوشحالم، از این بابت که بر «مشق موج»هایم مهر آفرین زدی. با عاشقانه ترین تقدیم ها به دوستان دست اندرکار شب شعر «مشق موج» که در روز ملی خلیج فارس در دانشگاه خلیج فارس برگزار شد. باید که شبیه دلتان شاد شوم با این کفن سیاه آزاد شوم گفتید: سیاه؟! خبری نیست، فقط امروز قرار است که داماد شوم از کنج دلم زود پریدی، رفتی از چشم ترم عشق نچیدی، رفتی در خلوت خود با تو سخن می گویم گفتی: «نمیرم»، دروغگو... دیدی رفتی به دلم پای نهاده ست غمی ای که کجایی تو کجایی که دلم بس نگرانست نیایی به نماز است دو چشمم و تو چون قبله عشقی به قنوتت همه مشغول و لبت گر نگشایی به رکوعت نرود چشم و دلم قبله عاشق که اسیر است و به دنبال رخت تا بنمایی به دلم هر که نظر کرد نفهمید غمت را چه کنم با غم عشقت که دلم را تو شفایی به دلم گرچه وفا هست سرابی و دروغی بنشینم به امیدی که تو را هست وفایی و گر از روی جفایت تو شکستی دل من را بنشینم به امیدی که به دل هست خدایی مجنونم و دیوانه لیلا شده ام انگار خدا خواست که دارا بشوم دیوانه ترین عاشق سارا شده ام من فکر نبودم که اسیرت بشوم اما چه کنم؟ حال که گویا شده ام پاییز دلم با تو بهار است، نگو من عاشقم و غرقه رؤیا شده ام انگار دلم پیش دلت مانده ولی رفتی به کجا؟ آه که تنها شده ام پیداست از آن وقت که رفتی به خدا من بی کس و بی ارزش و معنا شده ام ======================================= فروردین ۸۷ حالت خوب نیست مگر نه؟ حال من هم تعریفی ندارد. البته چشمان آفتابی ات هم مسئله ای دیگر است که نمی دانم این وسط چه کاره اند. دیشب خوابی دیدم، دلواپست شدم. شب بود یا اینکه هوا ابری بود، نمی دانم ولی سایه های بی گناه، زیادی فعالیت می کردند.همه جا سر گرم بودند، داشتند چراغانی می کردند. از پشت پنجره نمی دانستم سایه ها را تماشا کنم یا چراغانی شدن کوچه را. آخر تصمیم گرفتم چراغها را نگاه کنم. هنوز پلکی نزده بودم که سایه ای داد زد: روشن کنید... آمد... . به هم ریختم، چراغ ها خاموش شدند. که می آید مگر؟ یک پلک زدم خبری نشد. پلک دیگری، خبری نشد. خواستم بروم داستانی دیگر بنویسم که آنکه منتظرش بودند آمد. نور زیادی داشت. چشمانم به قدر کافی پرآب بود ولی نمی دانم چه شد طغیان کرد. تو بودی... تو. آرام آرام می آمدی، به کجا؟ نمی دانم. به سمت من می آمدی. نزدیک شدی... نزدیک... نزدیکتر. ــ : کات! بیدار شدم. نفسهایم از نوبت در آمده بودند. چشمانم خیس بود. به پنجره نگاه کردم، تو بودی. همه چیز زیر سر آن رعد بود. لامروت کات داد. آنجا آفتابی بودی ولی حال بارانی شدی پشت این شیشه. نگرانم، نگران تو. حالت خوب است؟ داستانم تمام شد و هنوز... باران پشت شیشه است ======================================= فروردین ۸۷
از همه دوستان عذرخواهي مي كنم.
قرار بود تو اين وبلاگ فقط شعراي خودم باشه ولي اونقدر داغونم تو اين چند روزه كه تصميم گرفتم يه رباعي از حسام رمضان زاده بذارم واستون.
اشكمو در آوردن ديگه، شما به بزرگواريتون ببخشيد.
............
...........................
...........................................
چشمان تو خورشيد زمين بود كه رفت
سردرگمي ماه از اين بود كه رفت
صد سال اگر بگذرد از عشق، فقط
سهم من بيچاره همين بود كه رفت
...........................................
...........................
............
اگه تنها شدين مي تونين يه سري هم به يه تنها مثل من بزنيد.
دعا مي كنم هيشكي بعد خداش، تنها نشه.
يا حق.
| Design By : Night Skin |


